X
تبلیغات
این زن حرف می زند

























این زن حرف می زند

سلام

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم ، چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی موهایم شد در حالی که قصه ای بیش نبود ، دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نه ، نمی شود .

به همین سادگی !

ای کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم ....

کاش فقط او را می خواندم !!!

کاش ....

قربونت خداحافظ .

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 13:20 توسط زهراعلیجانی| |

سلام

دیشب یه احساس خوب داشتم از اینکه من هم عضو  خانواده خیلی خیلی بزرگ تئاتر هستم . دیشب مراسم اردیبهشت تئاتر بود به چند نفر از دوستان خوب تئاتری جایزه دادند به خاطر تلاششون برای تئاتر این استان ( مبارک باشه )

 وقتی همه ما در کنار هم نشستیم و دغدغه و ذهنمون همه یه چیزه واقعا لذت بخشه .. باید از برگزار کنندگان این مراسمها تشکر کرد .. البته طبق معمول همه مراسمات یه سری مگس !!!!!!!!هم تو مراسم بودند که می چرخیدند و زشتیها رو پیدا می کردند و شروع می کردند به وز وز کردند !!!!

ولی در کل مراسم خوبی بود .من هم به عنوان عضو کوچکی از این خانواده به عزیزان کوشا در تئاتر استان خسته نباشید می گم . همین طور به دوستان مگس !!!! ( چون به هر حال وز وز زیاد هم سخته !!! )  قربونت خداحافظ .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 13:55 توسط زهراعلیجانی| |

سلام

این روزا حرف تازه اینه که هفته پیش ازم خواستن دوباره برگردم به کانون کوثر ولی من قبول نکردم ! عجیبه نه ؟ من همون آدمی هستم که چند وقت پیش از اینکه منو فرستادن اقبالیه  کمی دلگیر بودم ! اما نمی دونم چرا وقتی ازم خواستن که دوباره برگردم قزوین ته دلم دوست داشتم هنوز تو کانون اقبالیه باشم ... یعنی به رسم تموم عادتهای آدما .. منم به جائی که هستم عادت کردم ؟ شاید آره شایدم نه ... ولی هر چی که هست کار کردن و با بچه های ساده و پاک اونجا و تو محیط آروم و پر از سکوت اقبالیه بودن ، به سختی راهش می ارزه !!!  چون حالا احساس می کنم اونا رو راحت تر درک می کنم ...

این روزا یه همکار قدیمیه جدید هم اومده کانون اقبالیه .. قدیمی از این نظر که ایشون خیلی وقته که مربی کانونه و جدید از این نظر که یک هفته است اومده اقبالیه .. با اومدن اون مطمئنا اوضاع خیلی خیلی بهتر از قبل هم میشه .. ان شاالله .

و دیگه اینکه این روزا  داریم به بهار نزدک میشیم به عید نوروز ، به سال ۱۳۹۰ ، یکم دلهره دارم  آخه تو عید امسال من و همسرم حسین و پسرمون محمد رهام قراره به یه مسافرت نوروزی بریم که تا حالا به اونجا نرفتیم و فقط عکس و فیلمشو دیدیم ! ما داریم ۱۰ فروردین میریم خونه خدا  ! ... فقط می تونم بگم هر سه تائی مون خیلی خیلی خوشحالیم و هیچ حرف دیگه ای ندارم جز اینکه ان شالله قسمت همه شما هم بشه

قربونت خداحافظ .

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 0:3 توسط زهراعلیجانی| |

سلام

یه دوست قدیمی !!!!! برام نوشته برای موفقیتهام خوشحاله ولی یکم از پله های غروز ؟؟؟؟؟ باید پائین بیام !!! نه اون دوستی رو که ادعا می کرد قدیمیه شناختم و نه معنی حرفش رو فهمیدم ؟ یعنی اینکه تو وبلاگم نوشتم آقای دادشکر متن منو کار کرده ادعائی چیزیه ؟ یعنی الان من ادعا کردم آخرشم ؟ من فکر می کردم با این نوشته یه جورائی خوشحالیمو بروز دادم ولی ظاهرا اشتباه فکر می کردم !!!!  یا شایدم چون نوشتم که پسرم سه ساله شده و ازدواج ما نه ساله ؟؟!؟؟؟چرا این دوستای قدیمی هیچ وقت نیستند و وقتی آدم یه موفقیتی به دست میاره یهو پیداشون میشه و ادعای رفاقت قدیمی هم می کنن و فقط و فقط هم کنایه می زنن !!!! یا شاید هم .... البته این فکر بدترین نوع فکریه که میشه کرد ... و اون هم اینه که این دوستای قدیمی !!!  بعضی از همین دوستای فعلی هستن که با شنیدن موفقیتهای آدم کلی هم ذوق می کنن !!! وای ... نه !!!  بهتره به چیزای خوب خوب فکر کنم ! در هر صورت خوشحالم که نه رخ این دوست قدیمی ! که قلمش رو رویت کردم !  قربونت خداحافظ .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 1:18 توسط زهراعلیجانی| |

سلام

امروز خیلی خیلی خیلی خوشحالم میدونین چرا ؟ آخه خانواده سه نفری ما وارد یه مرحله تازه از زندگی شد .. یک سال دیگه هم گذشت ... من و همسرم حسین وارد نهمین سال زندگیمون شدیم و پسرمون محمد رهام سه ساله شد خیلی خوشحالم و از خداوند ممنونم که به ما این فرصت رو داد که یک سال دیگه در کنار هم باشیم ( ان شاالله ) چهارشنبه به کمک و حضور دوستان و خانواده هامون جشنی به مناسبت تولد محمد رهام و سالگرد ازدواجمون که هر دو در یک روزه برگزار کردیم ... خوش گذشت ... جای دوستانی که دعوت بودند و نیومدند خالی  در هر صورت روز بسیار خوبی بود ... در ضمن روزه و نمازتون هم قبول

قربونت خداحافظ .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:8 توسط زهراعلیجانی| |

امروز می خوام یه خاطره مرداد ماهی خیلی شیرین براتون بگم ... البته این خاطره من مرحسن دادشکر و زهرا علیجانیبوط می شه به دوم مرداد .... ولی با عرض شرمندگی من امروز وقت کردم اون رو بنویسم ..... در هر صورت این خاطره و رخداد زیبا بر می گرده به سال گذشته تو آبان ماه که من تازه رفته بودم به کانون مرکز اقبالیه و ....( نمی دونم مطلب قبلی وبلاگ منو خوندین یا نه ؟ چون شرح رفتنم به اقبالیه و احساسم رو از این جابجائی اونجا نوشتم !!! بگذریم !!! ) بله می گفتم زیاد حالو حوصله نداشتم که یه دفعه یه تلفن از طرف یک آشنای محبوب منو حسابی سر حال آورد ! وقتی همکارم گوشی رو داد به من و گفت که آقای " حسن دادشکر " پشت خطه ! خیلی تعجب کردم !!! یعنی آقای دادشکر با من چیکار داره ؟ ( لازم به توضیحه که آقای دادشکر بازیگر، کارگردان و مدرس تئاتر کودک و نوجوان  هستند که از جمله کارهای ایشون : الو الو من جوجوام ، نقلی و مارد بزرگ ، علی و غول جنگل و شنگول و منگول است )
القصه آقای دادشکر به من گفتن که می خوان یکی از نمایشنامه های من رو با کمی تغییر کار کنند ! خیلی خوشحال شدم و به ایشون گفتم که باعث افتخار منه که این اتفاق بیفته ! .............
و گذشت تا آخرای تیر ماه امسال بود که جشنواره نمایش عروسکی تهران ، مبارک شروع شد که باز من سرکار بودم و از طریق روابط عمومی کانون تهران با خبر شدم که خانمی از خبرگزاری ایبنا دنبال من می گرده ... بعد از چند لحظه ... اون خانم با من تماس گرفت و به من گفت که آقای دادشکر نمایشی در این جشنواره دارن با نام بهار آمد که برداشتی از کار شماست .....
و ماحصل گفتگوی من و اون خانم این بود که قرار شد شنبه 2 مرداد ساعت 5 یا 7 من برم تهران تالار هنر و کار آقای دادشکر رو ببینم .
اون روز با همکارم قرار گذاشتیم و با هم رفتیم تهران تالار هنر .. ما آخرای کار رسیدم ... اون لحظه برام کلی لذت بخش بود .. برای من نمایشنامه نویس تازه کار ! دیدن متن نمایشیم که توسط یکی از اساتید این رشته کار شده و به روی صحنه رفته کلی ذوق داشت ...... البته آقای دادشکر متن رو کمی تغییر داده بودند ولی چهارچوب کار حفظ شده بود ! بعد از کار هم به سراغ آقای دادشکر رفتم و خودم رو معرفی کردم کلی خوشحال شد که به دیدن کار رفتم و ازم خواست سانس بعدی رو هم بمونم و کار رو از ابتدا ببینم من هم قبول کردم ... خلاصه تجربه ی خیلی خوبی بود بعد از اون هم با همکارم یکی دو کار دیگه هم دیدیم که اونها هم فوق العاده بودند ... اون روز در جشنواره مبارک مصمم تر شدم برای نوشتن نمایشنامه کودک و نوجوان ! چند روز پیش هم دو تا از متنهامو برای جشنواره کودک و نوجوان همدان فرستادم ... توکل به خدا .. ببینیم چی می شه !
تا خبرای بعدی ..... قربونت خداحافظ . 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 22:51 توسط زهراعلیجانی| |

سلام

سلام به خودم .. سلام به شما ... به همه اونهائی که برای بار اوله که میان اینجا ... و به همه اونهائی که اومدن تا سراغی از یه دوست قدیمی بگیرن ... یا شایدم بر حسب تصادف و یا از سر کنجکاوی وارد این محیط شدن ..... در هر صورت .... سلام و خوش اومدین

می خوام از تجربه ای که حدود سه ماه پیش ، نه با میل و اراده خودم و نه با علاقه قلبی اونو تجربه کردم براتون بگم ... تجربه ای که شاید الان قدرش رو بهتر و بیشتر می فهمم ...... فردا دقیقا سه ماه می شه که من به کانون پرورش فکری اقبالیه منتقل شدم دوستان قدیمی می دونن که من مربی کانون هستم و تو این ۵ سالی که وارد کانون شدم در مجتمع قزوین واقع در شهرک کوثر بودم ولی حالا به دلایلی که نمی خوام اصلا راجع بهش حرف بزنم ویا حتی بهش فکر کنم ..... در اقبالیه هستم شهری که تا حالا پامو توش نگذاشته بودم و حالا در خدمت فرزندانش می بودم ! تجربه غریبی بود و خوشحالم که تونستم باهاش کنار بیام .................... نمی خوام براتون قصه بگم فقط خواستم بگم من تونستم با توکل به خدا و با اطمینان به استخاره ای که گرفته بودم و همراهیهای همسرم اون دوران سخت رو طی کنم ...اقبالیه یه شهر کوچیکه پر از ماجراست دوست دارم هر از گاهی داستاهای واقعی بعضی از بچه ها رو براتون بنویسم ... آخه ما بعضی وقتها یادمون می ره که این بچه ها چه چیزهائی رو دلشون میخواد و چه چیزهائی رو بدست نمیارن .... بچه ای که پدرش مواد فروشه و خودشم اینو میدونه دوستاش هم اینو می دونن !!!!!! یا پسری که پدرش تو زندانه و برای اینکه بچه ها اذیتش نکنن قلدری می کنه !!!!!! و یا بچه ای که تازه شده بچه طلاق و پیش ماردبزرگ پیرش زندگی می کنه که حتی حوصله ی خودشم نداره !!!! و .............. پس با من همراه باشین  قربونت خداجافظ .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 23:33 توسط زهراعلیجانی| |

بین خودمون باشه از بس که تو وبلاگم چیزی ننوشتم یادم رفته چه جوری باید شروع کنم 
پس دوباره سلام ....
سلام به همه اونایی که یه روزی با من بودن و به من سر می زدن و به یادم بودن ، اما حالا ...
می دونم خیلی ها دیگه به وبلاگ " این زن حرف می زند " سر نمی زنن ، اصلا یادشون رفته که یه روزی یه همچین وبلاگی هم وجود داشته ! – حالا خیلی مهم بود !!!- ولی " این زن "دوباره اومده که حرف بزنه اما این بار با دفعات قبلی کلی فرق کرده ، یه فرق بزرگ ، از زمین تا آسمون ... اون
" مادر " شده ! بعله ... خدای مهربون یه پسر ناز به من داده – حالا می تونم تقصیر  همه دیرکردن هامو بندازم گردن پسرم ! – بعله ... دوستان من ... این مدت که منتظر اومدن پسرم بودم و بعدش هم دنیا اومدن اون و بعد هم کنار اومدن با زندگی جدید سه نفره منو حسابی از وبلاگم دور کرد ، اما دیگه نمی خوام این اتفاق بیفته ... البته امیدوارم ...
آخه می دونید پسر من – محمد رهام - هم وبلاگ داره ، دیگه بده من از پسرم کم بیارم ...  امیدوارم بتونم دیگه از این به بعد وبلاگمو به روز کنم .
پس دوستان من ، منو تنها نذارید ، بهم سر بزنید .
راستی از هر گونه توصیه مادرانه در خصوص تربیت و نگداری از نوزاد ، خصوصا پسر استقبال می کنم . ممنون
قربونت خداحافظ

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:27 توسط زهراعلیجانی| |

                                       به نام خدائي كه همين نزديكي ست

 

سلام

اختتاميه جشنواره پليس هم تموم شد . جايزه بهترين طراحي بروشور كه كار حسين ، همسرم بود يادگار اين جشنواره براي اعضاي " يكي از ما " شد . (حسين جان ، تبريك و خدارو شكر )

البته اين اختتاميه هم مثل تمام اختتاميه ها ، پر از انتقاد از هيأت داوران بود ولي براي ما كه اين اولين جشنواره اي نبود كه در اون شركت مي كرديم ، همچين جاي تعجب هم نداشت ، حتي از بهزاد فراهاني كه هميشه و همه جا دم از دفاع از حقوق اهالي تئاتر مي زند ولي ...... بگذريم !

خدارو شاكرم براي همه چيز .... مخصوصا براي اينكه آدماي زيادي رو در اين كار شناختم ..... خدارو شكر .

از حالا بايد به كارها و نمايشنامه هاي ديگه اي فكر كنم ... پس تا بعد .....

قربونت خداحافظ .

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:46 توسط زهراعلیجانی| |

به نام مهربانترين

 

سلام

امروز براي من و باقي اعضاي گروه نمايشي " يكي از ما " روز پر هيجانيه !! امروز اختتاميه پنجمين جشنواره تئاتر پليسه و ما يعني من ، حسين ، فرشيد قلي پور و نسرين عجمي مي ريم تهران براي مراسم اختتاميه .... منصوره صديف  هم اونجا به ما ملحق مي شه ... نمي دونم جايزه اي دريافت مي كنيم يا نه ؟ نمي گمم كه جايزه رو دوست نداريم ولي واقعا براي ما كه با اون شرايط سخت ( دوستان كپك زده كه يادتون هست !! ) تمرين كرديم و كارو به اجرا رسونديم و الحق هم بچه ها اجراي خوبي رفتند .... تا همين جاش هم كلي بُرد محسوب مي شه ... حالا توكل به خدا مي ريم تا ببينيم چي ميشه ....

دوست داشتم امروز درباره روز جهاني زن چيزي بنويسم ولي ميذارم وقتي از تهران اومديم ....

قربونت خداحافظ .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:13 توسط زهراعلیجانی| |

Design By : nightSelect.com