|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:58 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
بین خودمون باشه از بس که تو وبلاگم چیزی ننوشتم یادم رفته چه جوری باید شروع کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:27 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اختتاميه جشنواره پليس هم تموم شد . جايزه بهترين طراحي بروشور كه كار حسين ، همسرم بود يادگار اين جشنواره براي اعضاي " يكي از ما " شد . (حسين جان ، تبريك و خدارو شكر ) البته اين اختتاميه هم مثل تمام اختتاميه ها ، پر از انتقاد از هيأت داوران بود ولي براي ما كه اين اولين جشنواره اي نبود كه در اون شركت مي كرديم ، همچين جاي تعجب هم نداشت ، حتي از بهزاد فراهاني كه هميشه و همه جا دم از دفاع از حقوق اهالي تئاتر مي زند ولي ...... بگذريم ! خدارو شاكرم براي همه چيز .... مخصوصا براي اينكه آدماي زيادي رو در اين كار شناختم ..... خدارو شكر . از حالا بايد به كارها و نمايشنامه هاي ديگه اي فكر كنم ... پس تا بعد ..... قربونت خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:46 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام مهربانترين سلام امروز براي من و باقي اعضاي گروه نمايشي " يكي از ما " روز پر هيجانيه !! امروز اختتاميه پنجمين جشنواره تئاتر پليسه و ما يعني من ، حسين ، فرشيد قلي پور و نسرين عجمي مي ريم تهران براي مراسم اختتاميه .... منصوره صديف هم اونجا به ما ملحق مي شه ... نمي دونم جايزه اي دريافت مي كنيم يا نه ؟ نمي گمم كه جايزه رو دوست نداريم ولي واقعا براي ما كه با اون شرايط سخت ( دوستان كپك زده كه يادتون هست !! ) تمرين كرديم و كارو به اجرا رسونديم و الحق هم بچه ها اجراي خوبي رفتند .... تا همين جاش هم كلي بُرد محسوب مي شه ... حالا توكل به خدا مي ريم تا ببينيم چي ميشه .... دوست داشتم امروز درباره روز جهاني زن چيزي بنويسم ولي ميذارم وقتي از تهران اومديم .... قربونت خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:13 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او سلام ... بي مقدمه بگم كه من خيلي خوشحالم چون نمايش " يكي از ما " به پنجمين جشنواره سراسري تئاتر پليس راه پيدا كرد !
بله ... تو اين دو روز هم در پي جور كردن وسايل صحنه و موسيقي و افكت كار بوديم .كه جا داره اينجا از دوست عزيزمون فرامرز نصيري هم تشكر كنم كه كلي محبت كرد .همين طور از بقيه افراد گروه ؛ حسين ِعزيزم ... آقا فرشيد گل ... و نسرين گل تر !!! روز گذشته كلي هم به آقاي عليمحمدي زحمت داديم كه از ايشون هم ممنونم . مي دونيد چرا مرتب از همه تشكر مي كنم ؟ براي اينكه واقعا بودن اين افراد به آدم تو اين موقعيت ، حسابي دلگرمي مي ده . فكر كنم خيلي ها به خاطر داشتن چنين دوستاني ، به من حسودي مي كنند ؟ نظر شما چيه ؟؟؟؟؟؟ قربونت خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 8:32 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام بي تا سلام امروز جمعه ست و بالاخره بازبيني نمايشهاي جشنواره پليس هم تموم شد . بالاخره بعد از كلي انتظار و هي روز و ساعت عوض كردن نيروي انتظامي ، گروه بازبيني حدودا ْ ساعت 12 ظهر نمايش مارو بازبيني كردند . نمايش " يكي از ما " كه كلي هم حاشيه داشت !!!! اين متن رو سالها پيش با يكي از دوستانم نوشتيم البته اون دوست شايد ديگه الان دوستم نباشه ولي هنوز يادم مي ياد كه چه طور با هم اين متن رو مي نوشتيم و چه عشقي داشتيم ......... بگذريم .. دنيا هميشه اونجوري كه ما مي خوايم پيش نمي ره .... بعد از اون اين متن هميشه دغدغه ذهني من بود تا اينكه متن رو بازنويسي كردم و تغييراتي در اون دادم و در يكي از جشنواره هاي تربيتي اداره زندانهاي كشور در بخش نمايشنامه نويسي اون رو شركت دادم و كار رتبه هم آورد . امسال هم در جشنواره پليس متن رو فرستادم و از بخت بد و يا خوب ، متن پذيرفته شد !!!!!! و دردسر من از وقتي شروع شد كه تصميم گرفتم كار رو آماده كنم و به ضرب المثل معروف از يه سوراخ دو بار گزيده شدن " هيچ توجهي نكردم و دوباره به سراغ يكي از همون دوستاني رفتم كه تاريخ مصرف دوستيشون تموم شده بود و كپك زده بودند ! ولي من به اين چيزها توجه نكردم و با خودم گفتم : نه .... اولاْ اين چيزها مال قديميهاست و دوماْ كه ما با هم رفيق هستيم و كپك اون منو مريض نمي كنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! القصه.. با اون دوست كه حرف زدم خيلي اظهار تمايل كرد كه با من همكاري كنه چون سالها بود در عرصه تئاتر حضور نداشت و تقريباْ همه اون رو فراموش كرده بودند.....مگر بچه هاي قديمي تئاتر ! قرار شد فرداي اون روز متن رو با حضور بازيگر نقش مقابل در منزل ما بخونيم تا بيشتر با متن آشنا بشن ... زياد به حاشيه نمي رم .. ما يك هفته اي كار كرديم تا اينكه يك روز در مجتمع ارشاد كه تمرين داشتيم با گروه رقيبمون در اين جشنواره آشنا شديم .. يعني اونا رو مي شناختيم ولي نمي دونستيم كه اونا هم براي جشنواره پليس دارن تمرين مي كنند ... جالبه كه اونا هم از دوستان من بودند !!!!! خلاصه اون روز ما تمرين كرديم و بعد از تمرين من متوجه شدم كه كارگردان اون گروه اين دوست من رو به گوشه اي كشيده و در حال صحبت هستند ...اون روز با يك دورغ كاملاْ مصلحتي ماجرا رو از من پنهان كرد و 2 روز بعد به صورتي كاملاْ اتفاقي متوجه شدم كه اون دوست به كار اونها هم رفته و قراره كه براشون بازي كنه !!!!! شمارو نمي دونم ولي به من خيلي بر خورد چون ما تئاتري ها يه رسمي داريم كه مي گه هر كاري خواستي بكني به اون كارگردان بيچاره هم يه خبري بده اون اسمش كارگردانه نه مترسك سر جاليز !!!!!!! ولي مثل اينكه اين دوست ما چون سالها از تئاتر دور بوده اين چيزها رو هم يادش رفته .... خلاصه اون روز من هيچ حرفي نزدم ولي مثل اينكه اون منتظر عكس العمل بدي از من بود و خودش دنبال بهانه اي مي گشت كه خودش هم براي خودش اونو جور كرد و در كمال صحت و سلامت عقل !!! 3 روز مونده به بازبيني كار من رو رها كرد و رفت !! انگار دقيقاْ مي دونست كي بره كه بيشتر به من سخت بگذره !!! جالبه نه ؟؟؟؟ بله اون رفت و به خيالش محبت خوبي در حق دوستان رقيب ما كرد ولي من متاسف شدم براي اون كارگردان محترم كه با داشتن مدرك كارشناسي تئاتر !! از اين راهها براي رقابت استفاده مي كنه نه قدرت كار روي صحنه نمايش !!! بگذريم .... من كارو با كمك و ياري دوستانم به بازبيني رسوندم ... نسرين عجمي عزيز و منصوره صديف كه واقعاْ ازشون ممنونم.خانم صديف تو 3 روز كار رو درآوردند و ثابت كردند كه تئاتر يه هنر گروهي ست و بايد همه به هم كمك كنند و با همين كارش منو وامدار محبتش كرد . حالا ديگه نتيجه زياد برام مهم نيست مهم اين بود كه ما امروز اونجا و در سالن بازبيني باشيم ، مهم اين بود كه دوستاني كه دوست داشتند مارو اونجا نبينند ، مارو ديدند و از عصبانيت رنگ لبو شدند ! همين مهم بود خدايا ممنونم ... نسرين ممنونم ... منصوره ممنونم .... راستي امروز ما 6 نفر بوديم ما 3 نفر و همسرانمون ... حسين ، فرشيد و مجيد ميرباقري ... و البته دوستمون امير ملاحسني ..از همه ممنون !
قربونت خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:54 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو داستان از كتاب : داستانهاي 55 كلمه اي " قسم به خون " اِم ، مي توني يه راز رو نگه داري ؟ معلومه ! به خون قسم مي خوري ؟ ببين تي ...... آهان دكتر ... يادم رفته بود ...از وقتي كه از خونه رفتي ، ديگه راه و رسم زندگيت خيلي بهتر از ما شده ! اِمت آهي كشيد و دستش را دراز كرد . وقتي تيغ چاقوي برادرش سرخ شد ، ناله اي كرد و چهره درهم كشيد . خب رازت چيه ؟ خون بين انگشت شست هر دو جريان يافت . اِم ...... مي دوني ، من ايدز گرفته ام ، رفيق ..! ( نويسنده : جو هابل ) " عشق جواني " عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پيدا كردند . جن چراغ گفت : اگر آزادم كنيد ، يك آرزوي هر كدام از شما را برآورده خواهم كرد . دختر به چشم هاي پسر جوان نگاه كرد و گفت : آرزو مي كنم تا آخر دنيا عاشق يكديگر باقي بمانيم .. پسر جوان به دريا نگاه كرد و گفت : من آرزو مي كنم .... دنيا به پايان برسد ! ( نويسنده : ديويد و.مه ير)
قربونت خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 18:46 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستي مي گفت به جاي اينكه هي بنويسي رفتم مسافرت ...... زود به زود به وبلاگت سر بزن .... توي دلم گفتم دوست عزيز اگه خونه باشم و دسترسي به اينترنت داشته باشم يكي از آرزوهام اينه كه هر روز به وبلاگم سر بزنم !!!!!!!! القصه ....... مهمترين اتفاقات اين چند مدت اينا بود : اول اينكه در مسابقه نمايشنامه نويسي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان كه امسال سال دوم برگزاري اون بود مقام اول رو كسب كردم ...و رفتم اروميه .... خيلي خوش گذشت ..جاي شما خالي .... البته براي اين مسابقه كه در سطح مربيان كانون برگزار شده بود من دو تا متن داده بودم كه متن دومم هم مقام اورد البته نمي دونم دوم شدم يا سوم ! بعد از اون هم از طرف كانون استان قزوين به عنوان قصه گو به شهر قم رفتم كه زيارت حرم مطهر حضرت معصومه بعد از حدود ۴ يا ۵ سال واقعا لذت بخش بود .... جاي شما خالي !! يكي ديگه از اتفاقات خيلي خيلي مهم و سرنوشت ساز براي من و ديگر همشهريانم در استان با ادب و فرهنگ قزوين ، انتخابات شوراها بود كه نمي دونم اين رو بايد جزو خوش شانسي و يا بد شانسي خانمها بدونم كه راي اكثريت با خانمها بود ... رفتن خانمها اشدري ، عطائي ، نخستين و حكمت به شوراها نشان داد كه خانمها در عرصه سياست حرفهاي زيادي براي گفتن دارند ... اما من به عنوان يك زن در جامعه اسلامي !!!! ترجيح مي دادم كه همنوع من با تكيه بر توانائيهايش وارد عرصه هاي مختلف شود نه تكيه بر چشم و هم چشمي .... هر چه عكس بزرگتر راي بيشتر !!!! هر چه ........... بيشتر ! راي هم كثير تر !!!!!!! البته چون قرار است در اين وبلاگ از حرفهاي خوب و قشنگ هم استفاده كنم .... در كمال صحت و سلامت عقل ! از خداوند بزرگ مي خواهم كه شوراي جديد ، ما را رو سفيد كند ! ان شاالله . قربونت خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 9:21 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، جانی تازه میگرفت . این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبائی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان کهن ، به منظره ی بیرون ، زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد . همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد . روزها و هفته ها سپری شد . یک روز صبح ، پرستاری که برای شستشوی آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند . مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند . اما ، در عین ناباوری ، او با یک دیوار مواجه شد !!! مرد ، پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : " شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند !!" زندگی ..... چه ما بخوایم و چه نخوایم .... سخت می گذره .. پس ما سخت ترش نکنیم.» قربونت خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:56 توسط زهراعلیجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک سقا در هند ، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از کوزه ها تَرَک کوچکی وجود داشت . بنابر این ، کوزه ی سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب می رساند ، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد . به مدت دو سال ، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند . کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد ؛ موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود . اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ، ناراحت بود . بعد از دو سال ، روزی در کنار رودخانه ، کوزه ی شکسته به سقا گفت : " من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم " سقا گفت : " چه می گوئی ؟ از چه چیزی شرمنده ای ؟ " کوزه گفت : " در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید ، انجام دهم . چون تَرَکی که در من وجود داشت ، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ی اربابت می شد . به همین خاطر ، تو با همه ی تلاشی که کردی ، به نتیجه ی مطلوبت نرسیدی . " سقا دلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت : " از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب ، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی . " در حین بالا رفتن از تپه ، کوزه ی شکسته ، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما میبخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد . اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد . چون باز هم نیمی از آب ، نشت کرده بود . برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد . سقا گفت : " من از تَرَک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم . من در کناره ی راه ، گلهائی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم ، تو به آنها آب داده ای . برای مدت دو سال ، من با این گلها خانه ی اربابم را تزیین کرده ام . بی وجود تو ، خانه ی ارباب تا این حد زیبا نمی شد ." { سلام ....هر چند همیشه نوشتن رو دوست داشتم ولی گاهی اونقدر مشغول زندگی کردن می شَم که یادم می ره ای بابا منم اهلِ دلمَ..... دوست دارم گاهی وقتها فقط واسه ی دِلم َ بنویسم .....هِی ....دیدن نظرات دوستانم همیشه و همیشه هم منو شرمنده می کنه و هم امیدوار ! اما می خوام امروز به خودم قول بدم که بیشتر به خودم سر بزنم ....البته شاید تا شنبه ی هفته ی آینده قزوین نباشم .. برای یک دوره ی نمایشنامه نویسی عروسکی دارم می رم تهران ، اما قول می دم وقتی برگشتم بیشتر احوال خودم رو بگیرم .} قربونت خداحافظ. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:32 توسط زهراعلیجانی
|
|
||